تبليغاتX
بوی کاغذ
جمعه 1 خرداد1388

کتاب‌سوزان

امیر هوشنگ برزگر

 

یکی از  شرم‌آورترین کارهای حکومت هیتلری، سوزاندن کتاب‌ها [کتاب‌سوزی] بود که در حرکتی نمادین طی مراسمی حدود 25 تا 30 هرار کتاب را سوزاندند، خاکستر کردند و به باد دادند. کاری که در کشور ما نیز بی‌سابقه نبوده است.

از جمله نوسندگانی که کتاب‌هایشان سوزانده شد، می‌توان از این‌ها نام برد: آلبرت اینشتن، توماس مان، برتولد برشت، ارنست بلوخ، رزا لوکزامبورگ، کارل مارکس، زیگموند فروید، هاینریش مان و بسیاری دیگر و تقریباً آثار همه‌ی نوابغ علم و ادب کشوری که که ملتش به فرهنگش می‌نازید، آتش زده شد.

هدف از سوزاندن علم و فرهنگ که در نهایت خشک‌اندیشی انجام شد، رسیدن به «خلوص فرهنگی» بود. یعنی آن‌چه که با خواسته و ایده‌ئولوژی «حاکم» ناهمخوان بود.

وزارت ارشاد حکومت اسلامی دقیقاً به همین منظور شکل گرفته و در همین راستا  فعال است.

توجه کنید به این تصمیم صفار هرندی مسئول این وزارتخانه: «...70 درصد کتاب‌های منتشر شده در گدشته [زمان خاتمی] دارای ایراد است».

و پبرو این برنامه‌ی «کتاب سوزان بی‌آتش ولی پُر دود» در روز دوم و سوم نمایشگاه، بسیاری از همین 70 درصد که با مجوز منتشر شده است از غرفه‌های نمایشگاه جمع آوری شد. در بیست و دومین نمایشگاه کتاب: احمد محمود، هوشنگ گلشیری، علی‌اشرف درویشیان و پاره‌ای از آثار صادق هدایت غایب هستند.

مگر در قتل‌های زنجیره‌ای: محمد مختاری، محمدجعفر پوینده ، سعیدی‌سیرجانی، غفارحسینی، مجید شریف و بیش‌تر... نویسنده نبودند؟ و با برداشتی فاشیست‌مآبانه حذف فیزیکی نشدند؟

نازی‌ها در آلمان کتاب‌ها را سوزاندند ولی در ایران کتاب و نویسنده را با هم می‌سوزانند.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 30 اردیبهشت1388

ایرانی كیست، چگونه می‌توان ایرانی بود؟

گفتاری از عبدالحسین زرین‌كوب

 

دعای داریوشمن وقتی در باب گذشته‌ی ایران تأمل می‌كنم از این‌که ایرانی‌ها دنیا را به نام دین یا به نام آزادی به آتش و خون نكشیده‌اند، از این‌که مردم سرزمین‌های فتح شده را قتل عام نكرده‌اند و دشمنان خود را گروه‌گروه به اسارت نبرده‌اند، از این‌که در روزگار قدیم یونانی‌های مطرود را پناه داده‌اند؛ ارامنه را در داخل خانه‌ی خویش پذیرفته‌اند؛ جهودان و پیغمبرانشان را از اسارت بابل نجات داده‌اند؛‌ از این‌که در قرن‌های گذشته جنگ صلیبی بر ضد دنیا راه نینداخته‌اند و محكمه‌ی تفتیش عقاید درست نكرده‌اند؛ از این‌که ماجرای سن بارتلمی نداشته‌اند و با گیوتین سرهای مخالفان را درو نكرده‌اند؛ از این‌که جنگ گلادیاتورها و بازی‌های خونین با گاو خشم‌آگین را وسیله‌ی تفریح نشمرده‌اند؛ از این‌که سرخ‌پوست‌ها را ریشه‌كن نكرده‌اند و بوئرها را به نابودی نكشانیده‌اند؛ از این‌که برای آزار مخالفان ماشین‌های شیطانی شكنجه اختراع نكرده‌اند و اگر هم بعضی عقوبت‌های هولناك در بین مجازات‌های عهد ساسانیان بوده است آن را همواره به چشم یك پدیده‌ی اهریمنی نگریسته‌‌اند و از این‌که روی هم‌رفته ایرانی‌ها به اندازه‌ی سایر اقوام كهن‌سال دنیا نقطه‌ی ضعف اخلاقی نشان نداده‌اند، احساس آرامش و غرور می‌كنم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 28 فروردین1388

هدایت در مفصل و ملتقای سنت و مدرنیته ایستاده بود

 

دست‌خط صادق هدایت۱۹ فروردین همزمان بود با پنجاه و هشتمین سالمرگ صادق هدایت (تهران: سه‌شنبه 28 بهمن ماه 1281، پاریس: ۱۹ فروردين 1330).

بهار 81 در یک ارائه که گونه‌ای از سخنرانی در کلاس درس ادبیات در دانشگاه به خود گرفت، و بعد به دوستی ریشه‌داری میان من و مهربان استادم آقای تبیانی عزیز انجامید، به قصد شکافتن یک موضوع از آن‌چه برداشتم از شخصیت یگانه‌ی هدایت است، یعنی به فرهنگ‌سازی و گفتمان‌آفرینی این نویسنده، پرداختم؛ گفتمانی که آن بزرگ‌مرد، ورای گفتمان رایج زمانه آفرید تا با ساختن بنایی از شیوه‌ی گفت‌وگو و اندیشیدن، به گفت‌وگویی عمیق و ویژه با جامعه و مخاطبان خویش دست یابد. کاری از جنس آن‌چه نیما و شاملو نیز خلق می‌کنند. پس همین مشخصه است که صادق هدایت را یکی از سه قله‌ی روشنفکری ایران معاصر و مدرن، و به گمان من در رأس آن‌ها، می‌نُماید و می‌نشاند.

اضافه کنم که تعریف گفتمان از دیدگاه هابرماس، و نیز در بیان کلی و مورد اجماع نظریه‌پردازان، به تمامی آن‌چه گفته و نوشته می‌شود، اطلاق می‌گردد؛ اعم از مقولات، موضوعات و مطالب گفتاری و نوشتاری و هر آن‌چه به گفت‌وگو، همه‌پرسه (دیالوگ)، تبادل آرا و مذاکره فرا می‌خواند.

دکتر مجتبا بشردوست نیز در تبیین نقش تاریخی هدایت در کتاب ارجمند "افسون هدایت" می‌نویسد: «هدایت در مفصل و ملتقای سنت و مدرنیته ایستاده بود؛ سنتی كه ریشه در اشراق، اخلاق، مذهب و مواجیه داشت و مدرنیته‌ای كه آهنگ نفی و  نقض شامگاه بُتان را در سر می‌پرورانید. جهان هدایت جهانی بود متكثر و متعالی اما تُرد و شكننده. جهانی بود آكنده از اعتراض، آكنده از نفی، آكنده از نفرت. جهان هدایت جهانی بود رازآمیز، تراژیك و مسأله‌خیز. از همین‌روست كه افق متن او، همواره به روی ما و به روی آیندگان گشوده است».

 

پی‌نوشت: مقابله با تحریف آثار صادق هدایت


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 17 فروردین1388

قصه‌ی ابراهیم و آمدن اسماعیل علیهماالسّلام

تاریخ طبری، محمدبن جریر طبری، گردانیده: منسوب به بلعمی

 

پس چون ابراهیم علیه‌السلام بدان دیه شد که نام او قط بود، به زمین فلسطین اندر به بادیه‌ی شام، و آن‌جا بنشست با ساره و هاجر کنیزک، و خواسته‌اش بسیار شد گوسپند و چهارپایان و دهقان، [و] کشت و آب و زمین. پس ابراهیم و ساره را آرزوی پسری آمد و سال بسیار بر این برآمد. و ابراهیم علیه‌السلام با خدای عزّوجل نذر کرد که اگر مرا پسری باشد، او را خدای را قربان کنم.

پس ساره ابراهیم را گفت: از من ترا همی فرزند نیاید، اگر خواهی هاجر را به تو بخشم مگر ترا از او یکی فرزند آید. ابراهیم گفت: خواهم. هاجر را به ابراهیم بخشید، و ابراهیم با هاجر ببود. و هاجر نیکوروی بود و جوان بود. اسماعیل علیه‌السلام از وی بیامد؛ و اسماعیل به تازی است و به عبرانی اشموئیل است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 7 اسفند1387

آن‌ها چه می­خواهند؟

فاطمه ذبیحیان *

 

«آدم بزرگ­ها ارقام را دوست دارند، وقتی با آن‌ها از دوست تازه­ای صحبت می­کنید، هیچ­وقت از شما راجع به آن‌چه اصل است نمی­پرسند؛ هیچ­وقت به شما نمی­گویند مثلاً آهنگ صدای او چه‌طور است؟ چه بازی­هایی را دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند یا نه؟ بلکه از شما می­پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزن‌اش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خیال می­کنند او را می‌شناسند. ولی البته ما که معنی زندگی را درک می­کنیم به اعداد می­خندیم.»

 

شازده کوچولو، آنتوان دو سنت اگزوپری

ترجمه‌ی محمد قاضی

 

کودکی که دو سنت اگزوپری می­شناسد، چیرگی یا سیطره­ی چندی­ها و کمیت­ها را نمی­پذیرد و در گوهر خویش زیر آسمانی زندگی می­کند که چونی­ها و کیفیت­ها چیره است؛ کیفیت­هایی چون بازی، شادی، ایمنی و شکم­ سیر.

 

آموزش خلاق ریاضی پایه، فلسفه و روش

محمدهادی محمدی


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 2 اسفند1387

من کیستم؟

بلقیس سلیمانی

 

تصویری از سال‌های انقلاب 1357من «دوشیزه‌ی مکرمه» هستم، وقتی زن‌ها روی سرم قند می‌سابند و هم‌زمان قند توی دلم آب می‌شود. من «مرحومه‌ی مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاهِ گرانیت قشنگ خوابیده‌ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی‌بینم. من«والده‌ی مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیأت مدیره‌ی شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه‌ی معتبر چاپ می‌کنند.

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری‌اش -البته تا چهل‌ام- آگهی وفات مرا در صفحه‌ی اول پُرتیراژترین روزنامه‌ی شهر به چاپ می‌رساند. من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می‌کند به من و دختر شش‌ساله‌ام، ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه‌اش از گردنه‌ی حیران رد نشد و برای همیشه در تهِ دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت‌شان را بیهوده می‌گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می‌ایستد و شوهرم مرا از پیاده‌رو مقابل صدا می‌زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش‌سفیدهای فامیل می‌خواهند از برادر بزرگم، حق ارثم را بگیرند.

من «بی‌بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می‌شوم و نوه و نتیجه‌هایم تیک‌تیک از من عکس می‌گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوست‌اش دروغ‌پردازی می‌کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می‌گیرم.-آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه‌ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشین‌اش در پارکینگ می‌شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه‌هایم خرم می‌کنند تا خلاف‌هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می‌پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می‌کنم. نوه‌ام خجالت می‌کشد به دوستان‌اش بگوید من مادربزرگ‌اش هستم... به آن‌ها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته‌ام و هیچ مردی دلش نمی‌خواهد وقت‌اش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی‌ام، «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگ‌ام، عسل‌ام، ویتامین و...» هستم. من در فریادهای شبانه‌ی شوهرم، وقتی دیر به خانه می‌آید، چند تار موی زنانه روی یقه‌ی کتش است و دهان‌اش بوی سگ مرده می‌دهد، «سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر، «دلیله‌ی محتاله، نفس محیله‌ی مکاره، مار، ابلیس، شجره‌ی مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می‌گوید. حاج آقا مرا «والده»ی آقا مصطفی صدا می‌زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می‌جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می‌کند.

من کیستم؟

 

منبع: این‌جا


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 26 بهمن1387

شوق خواندن

امیرهوشنگ برزگر

 

نگاهی به آمار نشر کتاب و مجلات چاپی و انواع رسانه‌های الکترونیک در این طرف دنیا، در مقایسه با کشور ما، فقر جگرسوزی را نشان می‌دهد.

نشریات ما، همه نوعش در مقایسه، تقریباً خواننده ندارند، و این ادبیات ما را دارد از نفس می‌اندازد.

چاپ کتاب در تعداد بسیار حقیرانه در ایران، کجا و تا یک میلیون جلد از هر کتاب در غرب کجا. و علت اساسی این است که ما خواننده نداریم، و تا نداریم وضع همین خواهد بود.

طنابِ سانسور،  نشر، تیراژ، تنوع مطلب، و در نتیجه شوق خواندن را یک‌جا حلق‌آویز کرده است. با توجه به نرخ بی‌سوادی، که هر دو رژیم با همه‌ی ادعا و بوق و کرنا، در ماندگاری آن مقصرند، وقتی می‌خورد دست ناهنجاری‌های مختلف اجتماعی و کمی درآمد سرانه، حال و حوصله و شوقی باقی نمی‌گذارد.

توجه به اخبار که موجی جوشنده و مملو ازانتظار و هر روزه دارد، آن هم از مسیر توجه به منابع خارجی، به علت عدم اعتماد به رسانه‌های داخلی، مانده‌ی وقت معدود خواننده‌ای را که داریم، به خاطر خستگی از کار اول، و  دوم که  اغلب مسافرکشی است، نیز از ادبیات‌مان گرفته است.

روی جایگاه فروش نشریات در غرب، در هر زمان بیش از 100 نوع  روزنامه، مجله‌ی هفتگی، ماهانه و فصلنامه، با انواع نگاه‌ها، تمام رنگی و سیاه و سفید، با قیمت‌های مختلف دیده می‌شود که همه، هم خریدار دارند و هم خواننده. در حالی که در مملکت ما تقریباً نشریه‌ی با رونقی وجود ندارد، چون نمی‌خواهند وجود داشته باشد. چون هر نوشته‌ای باید از زیر ذره‌بین سانسور بگذرد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 25 بهمن1387

29 بهمن ماه

سپندارمذگان، روز عشاق ایرانی

 

سپندارمذگان خجسته بادآیا زمان آن نرسیده است كه هم‌چون سال‌های اخیر و گسترش جشن‌های سده و مهرگان در ایران نسبت به پیش‌تر، سپندارمذگان را هم گرامی بداریم؟ حتماً شما هم هیاهو و هیجان را در خیابان‌ها دیده‌اید. مغازه‌های اجناس كادویی لوكس و فانتزی غلغله می‌شود. شمع، شکلات، ادکلن و.. همه و همه در جعبه‌های رنگی قشنگ همراه با کارت‌هایی که بر روی آن‌ها جملاتی هم نوشته شده و حاکی از عشق و علاقه‌ی طرفین می‌باشد، بازار داغی دارند. همه جا اسم Valentine به گوش می‌خورد.

ملت ایران از جمله ملت‌هایی است كه زندگی‌اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت‌های گوناگون جشن می‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌گذرانده‌اند. این جشن‌ها نشان‌دهنده‌ی فرهنگ، نحوه‌ی زندگی، خلق و خو، فلسفه‌ی حیات و كلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است. از آن‌جایی كه ما با فرهنگ باستانی خود آشنا نیستیم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 18 بهمن1387

چه شد که انقلاب کردیم؟

فرج سرکوهی

 

جسد سوخته‌ی یک روسپی بر سر دست انقلابیون در سال 1357جمهوری خدا با استبداد فرود آمد. استبدادی که نه به سیاق گذشته، فقط بر دو سه هزار روشن‌فکر که بر همه‌ی ما سایه افکند و تا رختخواب‌ها و آشپزخانه‌هامان رسوخ کرد. این بار ما خود کرده بودیم. پس به ناگزیر از خود پرسیدیم که بودیم ما که چنین رؤیایی در سر داشتیم؟ چه کرده بود امام اول ما با پیروان خود که صادق‌ترین آن‌ها، خوارج، تیغ بر او گشودند؟ چه می‌خواست امام سوم ما که معاصران‌اش او را چنین تنها گذاشتند؟ چه بر ما می‌رفت اگر به جای نایب امام، مهدی منتظرمان، منجی موعودمان، به تن خود ظهور می‌کرد؟

چه شد که انقلاب کردیم؟ چه شد که نیازمند انقلاب شدیم؟ چه شد که استبداد شاه را سال‌ها تاب آوردیم؟ چه شد که 28 مرداد رخ داد؟ کجا بودیم وقتی تانک‌ها خانه‌ی مصدق تنها مانده‌مان را ویران می‌کردند؟ چرا در همه‌ی آن سال‌ها که در تبعید احمدآباد تنها بود و منزوی، او را به یاد نیاوردیم؟ چه شد که اصلاحات رضا شاه با استبداد همراه شد؟ چه شد که مشروطه ناکام ماند؟ چه شد که اسلام آمد، و و و ما که هستیم؟ ما که بودیم؟ هویت تاریخی ـ فرهنگی ما را چه مؤلفه‌هایی می‌سازند؟ از کجاست که ریا و بر کناره رفتن و دروغ از مشخصه‌های اصلی فرهنگ ماست؟ از کجاست که همواره‌ی تاریخ‌مان به بحران هویت مبتلا بوده‌ایم و رهایی از آن را در عصر طلایی "صدر اسلام"، "تمدن پیش از اسلام"، "کمونیزم ناب"، "مدینةالنبی"، "عدل علی"، در گذشته‌های مشکوک و در آینده‌های نامطمئن جست‌وجو کرده‌ایم؟


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 9 بهمن1387

آكادمی كتاب كودك سوئد به ۱۷ دلیل، خواندنِ كتاب ِ كودك را لازم می‌داند. این ۱۷ دلیل عبارتند از:

 

۱. كتاب ما را سرگرم و هیجان‌زده می‌كند و باعث گریه و خنده می‌شود. كتاب به ما آرامش می‌بخشد و راه‌های جدیدی را به ما نشان می‌دهد.

۲. كتاب به ما زبان می‌آموزد و گنجینه‌ی لغات‌مان را افزایش می‌دهد.

۳. كتاب ما را به دنیای خیال می‌برد و به ما كمك می‌كند تا تصوراتی خلاق داشته باشیم.

۴. كتاب پلی میان نسل‌هاست، زمانی كه یك كتاب خوب با صدای بلند خوانده شود، هم كودك و هم بزرگسال از آن لذت می‌برند.

۵. هر كتاب پر از سؤال‌های تازه‌ای است كه ما را سرگرم خویش ساخته و به سوی تفكرات نو راهنمایی می‌كند.

۶. كتاب به ما ایده‌های نو داده و دانش ما را نسبت به جهان پیرامون افزایش می‌دهد.

۷. كتاب دانش و آگاهی در مورد سایر كشورها، آداب و رسوم، تاریخ، طبیعت و هر آن‌چه میان آسمان و زمین است به ما می‌بخشد.

۸. كتاب به ما نوع‌دوستی می‌آموزد تا بتوانیم خود را جای دیگران قرار دهیم و آن‌ها را درك كنیم.

۹. كتاب به ما فرصتی می‌دهد تا در رابطه با «خوب و بد» و «درست و غلط» بیندیشیم.

10. كتاب حقایقی را بازگو می‌كند كه ما باید در رابطه با آن‌ها بیندیشیم.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 27 مرداد1387

روایتی از کودتای 28 مرداد 1332 در زنجان

راه‌ها و خارها

نوشته‌ی میرتقی فاضلی

 

شعبان جعفری (بی‌مخ) در حمایت از محمدرضا شاهروز بیست و پنجم مرداد ناگهان خبر رسید که شاه از کشور فرار کرده است. گویا او می‌خواسته بر علیه مصدق کودتا کند که شکست خورده و همراه زنش به کشور عراق گریخته است.

ما شادی‌کنان به خیابان‌ها ریختیم. به همدیگر تبریک گفتیم و به شکرانه‌ی پیروزی، نقل و نبات پخش کردیم. شاه‌پرستان مخفی شده بودند.

از چند روز به این‌طرف سرهنگی که دستور تیراندازی به سوی ما را داده بود، همراه معاونش از زنجان منتقل شده و به جای آن‌ها یک سرهنگ و یک سروان که طرفدار مصدق بودند، تعیین گردیده بودند؛ آن‌ها نیز قاطی ما شده، شادی می‌کردند. حالا دیگر میتینگ‌ها جای خودشان را به جشن و سرور داده بودند. در یکی از این تجمع‌ها تصمیم گرفته شد که دسته جمعی راهی تلگرافخانه شویم و برای مصدق پیام تبریک مخابره کنیم. من همراه دیگران نشدم. یکی از رفقایم را برداشته از دکان‌های بازار و خیابان‌ها عکس‌های شاه را جمع‌آوری کردیم.

آن‌ها را با خود آورده و در دکان یکی از دوستانم که نامش احمد قصاب بود، ریختیم. احمد با دیدن آن همه کاغذ شادی‌کنان گفت: جانم! خوب شد، تا یکسال دیگر این کاغذها برایم کافی است که گوشت لایشان بگذارم و به مشتری‌ها بدهم!

شادکامی ما بیش از سه روز طول نکشید. بعد از ظهر روز 28 مرداد 32 من در زورخانه مشغول ورزش بودم. یکی از دوستانم از در وارد شده با قیافه‌ای نگران چشم به اطراف انداخت؛ وقتی مرا دید به سویم آمد. دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: کودتا شده، مصدق را گرفته‌اند، اوباشان به خیابان‌ها ریخته‌اند و مردم را می‌زنند و غارت می‌کنند؛ زود از این‌جا برو!


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 18 مرداد1387

اولین سمینار آموزشی اصول و مبانی نقد کتاب

با حضور بیش از شصت کارآموز

 

اولین سمینار اصول و مبانی نقد کتاب دیروز پنج‌شنبه 17 مردادماه همزمان با روز خبرنگار، با حضور بیش از 60 شرکت‌کننده از ساعت 10 تا 13 در محل تالار اجتماعات کتابخانه‌ی عمومی سهروردی زنجان برگزار شد.

این سمینار که توسط اداره‌ی کل کتابخانه‌های عمومی استان زنجان برگزار می‌شد، با ارائه و تدریس دکتر مهدی افضلی جریان یافت.

گفتنی است شرکت‌کنندگان عضو حلقه‌ی عصرکتاب، نقد کتاب‌های ارائه شده در نشست‌های جاری گروه‌های حلقه‌ی عصرکتاب را تا پایان مردادماه، و دیگر شرکت‌کنندگان، نقد کتاب‌های دلخواه خود را به صورت تمرین برای دریافت نمره‌ی عملی، به نشانی پست الکترونیکی kargah.naghd17@gmail.com ارسال خواهند کرد.

پاورپوینت این سمینار را می‌توانید از این‌جا دانلود و مطالعه کنید.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 2 مرداد1387

دومین همایش ترویج فرهنگ کتابخوانی

کتاب، کودک، خانواده

 

دومین همایش ترویج فرهنگ کتابخوانی با عنوان «کتاب، کودک، خانواده» از سوی اداره‌ی کل امور کتابخانه‌های عمومی استان زنجان، آذرماه امسال برگزار می‌شود. همایش نخست با عنوان «راه‌های ترویج فرهنگ مطالعه و كتابخوانی»، اسفندماه 1385 از سوی همین اداره‌ی کل با استقبال چشمگیری برپا شد.

محورهای همایش «کتاب، کودک، خانواده» را، ویژگی‌ها و الزامات کتاب کودک، خانواده و حق دانستن، دشواری‌ها و مسایل کتاب کودک در ایران، کتاب کودک و رسانه‌ها و نهادهای عمومی، راهبردها و روش‌های مطالعه، خانواده و فرهنگ‌ کتابخوانی، خانواده و مهارت‌های زندگی، کتابخانه‌های عمومی و کتابخانه‌های مدارس، تشکیل می‌دهند.

دبیرخانه‌ی همایش، مهلت ارسال چکیده‌ی مقالات را ۳۱ مردادماه، تاریخ اعلام نتایج داوری این چکیده‌ها را 10 شهریورماه و مهلت ارسال اصل مقالات را ۱۵ مهرماه اعلام کرده است.

چکیده‌ی مقالات شامل 300 واژه و اصل مقالات شامل حداکثر 4500 واژه ، تایپ شده بر یک روی صفحه‌ی A4 با قلم لوتوس 14 تحت برنامه‌ی WORD 2003، باید پیش از پایان مهلت‌های مقرر، به نشانی پستی دبیرخانه‌ی همایش: زنجان، خیابان سرباز (سعدی شمالی)، پایین‌تر از خیابان بهار، جنب ساختمان پردیس، پلاک 249 فرستاده شوند.

تلفن تماس دبیرخانه‌ی همایش 4271613 ـ0241

و نشانی پست الکترونیک آن ketab.hamayesh@gmail.com است.

برای دیدن پوستر فراخوان مقاله در اندازه‌ی بزرگ‌تر، به سایت این همایش مراجعه کنید.

 

پی‌نوشت: انعکاس این خبر در دیگر رسانه‌ها


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 31 تیر1387

اولین سمینار آموزشی

اصول و مبانی نقد کتاب

 

اداره‌ی کل امور کتابخانه‌های عمومی استان زنجان در نظر دارد، در راستای ارتقاء سطح کیفی کتابخوانی و پژوهش، و تقویت و بهبود نقد و بررسی کتاب در گروه‌های شش‌گانه‌ی حلقه‌ی عصرکتاب، اولین سمینار آموزشی با عنوان «اصول و مبانی نقد کتاب» را در زنجان برگزار کند.

این سمینار آموزشی توسط دکتر مهدی افضلی (دکترای مدیریت اطلاعات) برگزار، و در پایان دوره گواهی‌نامه‌ای با نمره‌ی تمرین عملی ارائه خواهد شد.

این سمینار آموزشی ویژه‌ی کارشناسان سازمانی و اعضای منتخب منتقدان حلقه‌ی عصرکتاب است و شرکت در آن تنها از طریق ثبت‌نام و پرداخت مبلغ 000/100 ریال برای ثبت‌نام‌کنندگان سازمانی میسر خواهد بود. کارمندان ادارات می‌توانند پس از ثبت‌نام در اداره‌ی‌کل و سازمان مورد نظر، با ارائه‌ی معرفی‌نامه در این سمینار شرکت کنند.

گستره‌ی اولین سمینار آموزشی اصول و مبانی نقد کتاب فقط شهر زنجان است که در ماه‌های آتی به سطح عمومی، استانی و ملی نیز گسترش خواهد یافت.

این سمینار در روز پنج‌شنبه 17 مردادماه 1387 از ساعت 30/9 تا 13 در محل تالار اجتماعات کتابخانه‌ی عمومی سهروردی زنجان برگزار می‌شود.

 

پی‌نوشت: انعکاس این خبر در دیگر رسانه‌ها


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 18 تیر1387

مشکلات فرهنگی ما ایرانیان

حنیف بیات موحد

 

1.     خشونت به جای تساهل و تسامح

2.       پُرتوقع و غرغرو بودن

3.      ظاهرگرایی، مدرک‌گرایی، تجمل‌گرایی؛ این از سطحی‌نگریِ ایرانی است.

4.     نژادپرستی، به شدت ناسیونالیستی؛ به فامیل، عشیره و شهر و کشور

5.      عدم احترام به حقوق دیگران

6.      عدم آینده‌نگری

7.   عبور نکردن از چارچوب‌ها و سنن قدیمی و تعصب به عقاید و طرفداری نابه‌جا از دوستان   و آشنایان

8.     نداشتن فرهنگ جنسی سیستماتیک؛ از عللی که موجب طلاق‌های روزافزون و زندگی‌های نامناسب است.

9.       نداشتن حافظه‌ی تاریخی و تکرار اشتباهات تاریخی

10.    بی‌محلی و قهر کردن و ابهام در مسائل، به جای انعطاف‌پذیر بودن و گفتمان نقد


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 5 تیر1387

ای کوته‌آستینان

علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی

 

علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی1.       ... در هر کشوری که دیدید مزد  خبرچین‌ها و شکنجه‌گران و جلادها چیزی در حد حقوق مشاغل محترم معمولی است، یقین داشته باشید که سطح اخلاق و وجدان در آن مملکت خیلی فرو افتاده است.

2.       ... مصیبت این است که ما ملت هرگز مجالی نداشته‌ایم تا در حال و هوایی خالی از تعصب و تحریک و شعار، در کار سردمداران سیاست‌مان تأمل کنیم. تحولات اجتماعی وطن ما همیشه در شعاع صد و هشتاد درجه بوده است، نه یک درجه کم‌تر و نه یک درجه بیش‌تر؛ و در نتیجه رجال مملکت‌مان یا بد مطلق‌اند یا خوب مطلق.

3.       ... از  قول آسید مصطفی: آهای مردم، خوب گوش‌هایتان را وا کنید، به جَدّم قسم خیلی خَرید! بله، خَرید و خیلی خیلی هم خَرید! جای آزر بت‌تراش و سامری گوساله‌ساز خالی که بیایند و از شما سواری بگیرند. آهای مردم! معجزه مخصوص پیغمبر خدا بود و دوازده امام، بس والسلام. هر کس دیگر که پیدا شود و ادعای معجزه بکند، اگر می‌خواهید راحت زندگی کنید، صدایش را خفه کنید. امروز اگر معجزه‌ای باشد توی دست‌های پینه‌بسته‌ی من و شماست.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 9 خرداد1387

در گفت‌وگوی ایسنا با صاحب‌نظران:

چرا ایرانیان از كتاب می‌گریزند؟

 

کتاب‌گریزی ما ایرانیانكتاب و كتاب‌خوانی و میزان گرایش به مطالعه، امروزه یكی از شاخص‌های توسعه به شمار می‌رود. بررسی‌ها نشان می‌دهد مطالعه و كتابخوانی وضعیت مطلوبی در ایران ندارد و عمدتاً مردم ایران از خرید و یا مطالعه‌ی كتاب گریزانند و اقدامات لازم و جدی جهت ترویج و اشاعه‌ی فرهنگ مطالعه صورت نگرفته است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه‌ی زنجان، برای رفع موانع و ایجاد زمینه و بستر لازم جهت ترویج و توسعه‌ی فرهنگ مطالعه، نهادهای مختلف در 5 بخش، شامل خانواده، مدارس و نظام آموزشی، كتابداران و كتابخانه‌ها، دولت و رسانه‌های گروهی و ناشران و كتاب‌فروشی‌ها، باید با رفع مشكلات موجود، هم‌سو و هم‌هدف، به سمت مشخصی حركت كنند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 29 اسفند1386

نوروز باستانی بر شما مبارکچند روزی پیش و پس شد ورنه از دور زمان

بر سکندر نیز بگذشت آن‌چه بر دارا گذشت.

 

قمار عشق مهربان، بوی کاغذ را دعوت کرده بود به برشمردن حسرت کتاب‌های نخوانده‌اش. به سبک خود او اما «آرزوهای نخوانده» را با «دارم می‌خوانم»‌ها، یک‌جا می‌نویسم:

این روزها دارم به دنبال پرسش‌های ذهنی‌ام درباره‌ی دین و عشق و دیگ درهم جوش این هر دو می‌جویم! عقل انسان دین‌خو با عقل یک انسان عاشق پیشه کجاهاش به هم شبیه هست یا نیست؟!

کتابخانه‌ام عُق زده همه‌چیز را. حالا دور و برم پُر از کتاب است. اما حسرت خواندنِ کامل این کتاب‌ها، بیش از بقیه به جانم افتاده:

 

1.       نام گل سرخ، امبرتو اکو

2.       سرآغاز نواندیشی معاصر، مقصود فراستخواه

3.       بت‌های ذهنی و خاطره‌ی ازلی، داریوش شایگان

4.       ناگفته‌ها، گفت‌وگوی حسن نراقی با روزبه میرابراهیمی

5.       نقش جهان، بیژن جلالی

6.       قطره‌ی محال‌اندیش، محمود دولت‌آبادی

7.       گلستان سعدی، ویرایش هوشنگ گلشیری

8.       نقدِ نقد، مجموعه گفت‌وگوهای سایر محمدی

9.       انسان و اندیشه، حمید حمید

10.    لالایی با شیپور، گزین‌گویه‌های احمد شاملو، ایلیا دیانوش

و...

 

کتابِ نخوانده و حسرت‌های به دل، زیادند. سال نو مبارک و کامکار!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 29 بهمن1386

احیای هویت ملی، ایجاد مقاومت فرهنگی [۱]

 

نادر نادرپورشب چنان سنگین فرود آمد که یک تن جان نبُرد

تا خبر از کشتگان زی سوگواران آوَرد.

نادر نادر پور

 

29 بهمن ماه هشتمین سالگرد درگذشت نادر نادرپور (18 فوریه 2000/ 29 بهمن 1378) از شاعران بنام نئورمانتیک معاصر ایران است. اندیشه‌وری راسخ و صاحب‌نظر در مسائل سیاسی که در سن 70 سالگی در غربتکده‌اش لس‌آنجلس، در اثر سکته‌ی قلبی چشم از جهان فرو بست.

نادرپور در سال 1308 خورشیدی در تهران متولد شد. دبیرستان را که تمام کرد، به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربون روانشناسی خواند. بعد از بازگشت‌اش به ایران از اواسط سال‌های دهه‌ی 30 خورشیدی اشعار او در مجلات و گاهنامه‌های ادبی انتشار یافت.

نادرپور علاقه‌ی ویژه‌ای هم به ادبیات ایتالیا داشت و چند سالی را در جست‌وجوی عشق خود به آن دیار رفت و پس از آموختن زبان ایتالیایی برای بار دوم به فرانسه عزیمت کرد و پس از سه سال اقامت در این دو کشور بار دیگر به ایران بازگشت. در سال 1350 سفر دیگری به فرانسه و ایتالیا داشت و یک سال بعد به ایران آمد. او علاوه بر سرودن شعر، اشعاری به زبان فرانسوی و ایتالیایی را به زبان فارسی ترجمه کرده است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 26 بهمن1385

سلام

مجبورم کردند که اسباب‌کشی کنم جایی دیگر تا بدون فیلتر بنویسم. به همان آدرس قبلی عدد 1 اضافه کنید:

http://www.jmahdi1.blogfa.ir


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 1 بهمن1385

همین حالا از طریق دو اکانتِ متفاوت که یکی از «آی. اس. پی.»‌ای که تا به اکنون فیلتر شده‌های کمتری داشت، پیشتیبانی می‌شد، به وبلاگم سر زدم، که متأسفانه «بوی کاغذ» از هر دو طریق، سانسور شده بود.

امیدوارم که اشتباهی رخ داده باشد. و گر نه خوشحالم که این وبلاگ به درد می‌خورده لابد، که بسته‌اند. بوی کاغذ که صرفاً به ادبیات نوگرا، معترض و امروز ایران پرداخته است، و دل، جز به انعکاس حقیقتِ آن‌چه پیرامون نویسنده می‌گذشته، نداشته است، افتخار خود می‌داند که در جمهوری احمدی‌نژادی فیلتر شود. تازه اگر فیلتر شدن بوی کاغذ به جرم و بهانه‌ی لینک شدن‌اش توسط عباس معروفی در آلمان بوده که، زهی سعادت!

بوی کاغذ همیشه صریح بوده و هست. به شرافت قلم و حرمت کاغذ و نوشتن دست کم! این‌جا نشد، آشیانه‌ای دیگر برای پذیرایی و چاق سلامتی با رفقای دیرین‌ام بر پا می‌کنم. این دل که هنوز هست، هنوز می‌زند، خون که دارد. عشق را که دیگر نمی‌توانند بگیرند از من و شما. پس خیالی نیست. آن‌قدر فیلتر کنند که جان‌شان دربیاید!

خوب می‌دانم که جمهوری اسلامی با این شیوه‌های تحدید آمیز، چه خیالی به سر دارد. و البته شما هم خوب می‌دانید که در سالگرد انقلاب اسلامی چه هول و ولایی برشان داشته که این‌قدر ناپذیرا و بی‌تسامح، قصد جان وبلاگ‌ها مثل خوره به جان‌شان افتاده.

خواب دیکتاتورها را می‌آشوبند وبلاگ‌ها. بدجوری فشفشه افتاده توی تنبان این مزوران معمم و مکلا. احمدی‌نژاد توی این مخمصه‌یِ اقتصادی، چاره‌ای جز بستن دهان منتقدان ندارد که! برای این وامانده‌ها، جز بستن روزنامه‌ها و سانسور اطلاعات و فیلترینگ پرهزینه‌یِ سایت‌ها و وبلاگ‌ها، راهی هم مگر مانده؟

سالگرد «جمهوریِ جهل» مبارک باد!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 6 دی1385

در پاسخ به دعوت محمد معینی دوست وبلاگ‌نویس‌ام، برای شرکت در بازیِ بلاگرها، که به «بازی یلدا» معروف شده، و در آن هر وبلاگ‌نویس را به نوشتن 5 خصیصه از خود که دیگران چندان نمی‌دانند، فراخوانده‌اند، می‌گویم که من پیش‌تر در طالع‌بینی خودم کم و بیش درباره‌ی خود نوشته‌ام ــ اگرچه غیر مستقیم.

به طور کلی بی‌رغبت‌ام به از خود گفتن. حامد صمدی می‌پرسید: «چرا آغاز کار وبلاگ‌نویس‌ها با از خود نوشتن بوده اغلب؟» راست می‌گفت. و من فراموش کرده بودم بگویم که از خود ننوشته‌ام اصلاً ــ جز همان طالع‌بینی.

اما اگر بخواهید زوایایی دیگر از فردیت‌ام ــ که می‌دانم با این نوشته‌ها سخت به مخاطره افتاده ــ بدانید، باید به ادای آداب این بازی، 5 گزینه‌ی زیر را بنویسم:

 

1-       منم و میثم: هم‌رشته‌ایم و بی‌خواهر؛ با علایقی کاملاً متضاد، البته که با هم نمی‌جوشیم. رشته‌ی تحصیلی‌ام عمران با علاقه‌ام ادبیات، هیچ جور در نمی‌آید؛ اما مگر توی این مملکتِ بی‌صاحب کدام چیز جای خودش بوده از اول؟

2-       پس از سال‌های پررنگ و خاطره‌ی تهرانم، سه سال آزگار از 80 تا 83 و در دوره‌ی دانشجویی، در خانه‌ی خودمان در زنجان تنها زندگی کرده‌ام و معنای تنهایی در ظلمات مطلق ِ تاریکی را خوب مزه کرده‌ام. آن سه سال را از سال‌های گذشته‌ی عمرم نمی‌شمارم. همه‌ی آرزوی من حالا، رسیدن به همان جداسری و تنهایی ِ موذی و ممتد است.

3-       مدت‌هاست که تنها چیزی که خوشحالم می‌کند، کتاب است؛ چه بخرم، چه هدیه بگیرم. خواندن و خلاصه‌برداری‌اش هم؛ و بیش‌تر اما از نوع ادبی‌اش البته. اگر که خسته شده‌ام، گاهی جایش را با گرمی‌جات پر کرده‌ام. کتاب خواندن و تمرکز فکری اگر مداوم و بی‌وقفه شد، مزاج آدمی‌زاد را سرد و کسل بار می‌آورد. شما این گرمی‌جات را خوب می‌شناسید، پس گفتن ندارد! همیشه اما مراقبم و خوددار، که تب‌خال نزنم یک وقت!

4-       برای من همیشه زیبایی و حقیقت توأمان‌اند. پس برای به دست آوردن زیبایی، گاهی سماجتِ زیاده از حدی بروز داده‌ام. اگرچه سر آخر به خاطر انعطاف و حفظ غرورم، پا پس کشیده‌ام و فقط غصه خورده‌ام!

5-       نازپرورده و مرفه رندگی کرده‌ام اما نه از نوع بی‌دردش. از سختی‌ها استقبال می‌کنم و کار و کسی را که دوست داشته باشم، هزینه می‌دهم برایش. باور نمی‌کنم اما که خِرکشان و بدشانس، خدمت سربازی رفته باشم؛ این یکی به شدت چفت و بست غرورم را شل کرد!

 

در آخر من هم به قاعده‌ی بازی، از جلیل امامی، محمدعلی خامه‌پرست، سهیلا بهزادنیا، نیلوفر حسنلو، فاطمه ابوترابیان و رقیه جعفری برای شرکت در این بازی دعوت می‌کنم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 26 آذر1385

گوش شیطان کر، انگار روز جمعه آخرین روز سربازی‌ام بود. بردندمان نیک‌پی؛ بعد فرستادندمان 100 کیلومتری شهر زنجان، یعنی مرز و محدوده‌های زنجان و میانه. روستاهای دورافتاده و پرتی مثل سرچم و اَلوارلو. مثلاً محافظ صندوق سیار بودیم و فقط هم برای انتخابات کذایی خبرگان. همه‌ش 58 رأی جمع شد؛ 23 رأی برای غلامرضا فیاضی و 35 رأی برای محمدتقی واعظی.

اما به گمانم یکی دو نکته در آسیب‌شناسی ِ این سفر کوتاه یکروزه و نتایج انتخابات شوراهای شهر زنجان برای ذکر مصیبت بد نیست تا با خوانندگانم در میان بگذارم.

این دو روستای خرابه‌ای که به تصادف گذرمان به آن‌جاها افتاد، از برخی جهات فرهنگی ـ رفتاریِ مردمان‌اش، متفاوت و ناهمجنس بودند. اما از یک جهت ــ همچون آداب و رسوم مردمان سایر روستاهای این خراب‌آباد‌ ــ شبیه هم باید باشند: مثلاً در سنتی و خرافی و عهدبوقی بودن.

هنوز در سردر خیلی از خانه‌ها و روی دیوار و تاقچه‌ی اتاق‌ها، حرز و دعا و طلسم و اسپند می‌آویزند. هنوز از اسماء مذهبی برای گشایش در ادبار و شوربختی‌های تاریخی و جاهلی‌شان مدد می‌گیرند. هنوز عقده‌های جنسی‌شان را با تعرض به زنان، کلاه شرعی می‌جویند و تعصبات‌شان را باز بر سر زنان بخت‌برگشته خالی می‌کنند و در قباحت دختران‌شان معنا می‌کنند.

شرمسارانه باید بگویم که در زبان مادریِ من ترکی، به «زن» می‌گویند: «آروات» و این کلمه همان تلفظ و رسم‌الخطِ (زبان‌نگاره‌یِ) تغییر یافته‌ای از واژه‌ی توهین‌آمیز و تابوی «عورت» است، به معنایِ آنچه انسان از آن شرم داشته باشد. البته این عورتِ بدترکیب، در زبان فارسی و متون گذشته‌ی تاریخی‌مان، مجازاً به معنای زن هم به کار رفته است.

بی‌آن‌که بدانیم زن قبیح و مایه‌ی شرم نیست و این سانسور و توسری‌ها و تحدید زن، و حصر آزادی‌های انسانی است که مورد تقبیح، و زشت و غیرانسانی باید تلقی گردد.

چند کیلومتر این سوتر یعنی جایی که شاید کمی بوی مدنیت می‌دهد و ساکنان‌اش بدون ملزومات و بایسته‌گی‌های اخلاق مدنی و تنها با مصرف‌گرایی و ماشینیزم مدعی شهرگری هستند، لمپنیسم و فمینیسم کذایی و قشری که جز توهین عملی به زن نبایدش تلقی کرد، در انتخابات شوراها رخ می‌نماید. من اگر نه کاملاً، که در بسیاری جهات با نظر دوست روزنامه‌نگارم محمد معینی عزیز هم‌رأی‌ام.

من همزبانان و همشهریانم را اصلاً مقصر نمی‌دانم. سیستم آموزشی و وضعیت نابسامان داخلی و سانسور و بی‌تدبیری‌ِ مدیران تازه به دوران رسیده‌ی فرهنگی و برنامه‌ریزان نوکیسه‌ی این مُلک بدبخت را در فریب مردمانم و ایجاد جوی آلوده و نامعتمد گناهکار می‌شناسم.

شرمسارم، شرمسار!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 18 آذر1385

گمان نمی‌کنم با کتمان و محافظه‌کاری، کاری از پیش برده باشیم. پس بی‌تعارف و بی‌مقدمه می‌گویم: تجربه‌ی دو شورای شهر گذشته نشان داده که با جماعت ناساز و مخالف‌خوان، یا حتا بی‌طرف و بی‌نظر، نه تنها تغییر مهم و اتفاق مبارکی رخ نداده و نمی‌دهد، بلکه همه‌ی امور اجتماعی و شهری نیز مختل می‌شود.

حالا باید به این نتیجه رسیده باشیم که حد وسط و دودوزه‌بازی هم، تاریخ مصرف‌اش گذشته است. پس باید به دنبال هم‌رأیی، اشتراکات و سازگاری‌ها بود؛ چرا که در همین شهر فکسنی، دو نظر و دو ایده‌ی نامتجانس به زیان همه‌ی مردم تمام شده و پول و انرژی بی‌صاحبی را به تالان داده است.

من یکی امید به اصلاح دارم و می‌کوشم که از لیست هدفمند، متخصص و برنامه‌داری که با پشتوانه‌ی چندین و چند اصلاح‌طلب برنامه‌ریز و کاردان گرد آمده، حمایت کنم تا اعضای منتخب آن با اکثریت قاطع، سکان امور شهری را برعهده بگیرند. از طرفی، بعد از آن شکست تلخ در انتخابات گذشته، دیگر باید همه‌ی عاقلان به این حساسیت و جدیت رسیده باشند که تحریم انتخابات هم، به هیچ وجه منطقی نیست.

لیست 7 نفره‌ی ائتلاف اصلاح‌طلبان حاصل جلسات فشرده و همفکری‌های مداوم کسانی است که اندیشه‌ی اصلاح‌گری در سر دارند و می‌کوشند تا افتضاح شورای دوم در عوام‌فریبی و سوء استفاده‌های تبلیغاتی و سیاسی را، از ذهن مردم زنجان پاک کنند.

اغلب کسانی که در این فهرست جای دارند، از مدیران موفق دولت سید محمد خاتمی بوده‌اند. اگر چه دو مدیر لایقی که پیش‌تر در این لیست جای داشتند، به دلایلی کاملاً ناموجه عرصه را وانهادند و چند مدیر باران‌دیده و باتجربه نیز از حرص و کینه‌ی شورای نگهبان و هیأت اجرایی، رد صلاحیت شدند، اما امید دارم آن‌ها که مانده‌اند و میدان را خالی نکرده‌اند، اکثریت موفقی را بسازند که آینده‌ی روشن و پررونقی را برای زنجان رقم بزند.

 

1-       امامعلی دادخواه، رییس پیشین سازمان آموزش و پرورش استان زنجان.

2-       رسول بیات، رییس سابق سازمان ملی جوانان و مدیرکل اسبق امور اجتماعی استانداری زنجان.

3-       صادق کریمی، بخشدار سابق قره‌پشتلو.

4-       حسن مظفری، رییس سابق سازمان دانش‌آموزی استان زنجان.

5-       محمود عباسی، بخشدار سابق ماهنشان.

6-       آرزو رحمتی، کارشناس علوم سیاسی.

7-       فرهاد اشراقی، استاد دانشگاه، فوق لیسانس معماری و شهرسازی.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 15 آذر1385

جریان اطلاح‌طلبی موکول به بودنِ من و شما نیست. پس بهتر است به جای ساز مخالف زدن و بروز دادن اختلافات شخصی و فردی، به فکر منافع حزبی و سیاسی در عین تعهد به حقوق مردم و جامعه، باشیم.

من یکی که گرایشات حزبی و سیاسی به معنای علقه‌های متعصب‌اش ندارم، ولی گمان می‌کنم که باید همه‌ی کسانی که به پیروزی یک تفکر و اجرای روش‌های مدیریتی و سیاسی ِ جریانی خاص می‌اندیشند، از هر گونه تشتت بپرهیزند و بر سر آرمان‌های متعالی، قاطعانه بایستند و به افق‌های دورتر و پرفروغ‌تری نظر کنند و بیندیشند.

مهم‌ترین عامل شکست اصلاحات و پیروزی کسی مثل محمود احمدی‌نژاد در نهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری، به دلیل همین خود رأیی و عدم تحمل یکدیگر اتفاق افتاد. مهدی کروبی و مصطفی معین هر دو به پیروزی می‌اندیشیدند بی‌آن که بدانند آتش به سوختبار طیف راست ریخته‌اند و با سماجت‌شان تنور رقیب را رونق داده‌اند. اگر چه نتایج انتخابات و رأی و نظر بزرگان و مصلحت‌اندیشان اصلاح‌گرا و رفرمیست، ثابت کرد که کدام یکی شعارهایی مقتضی و سازگار با جامعه و زمانه‌ی خویش داده و اصلاً کدام یکی باید کنار می‌کشیده.

حالا اما به جای دوری از تکرار این‌گونه حوادث و عبرت از آن شکست تلخ، باز هم در سومین انتخابات شوراها شاهد بروز این اختلاف سلیقه‌ها، حسادت‌ها و بی‌تدبیری‌ها هستیم.

نمونه‌ی بارز آن هم در اختلاف ابوالفضل مشکینی، رییس سابق سازمان مسکن و شهرسازی استان زنجان و رییس فعلی سازمان مسکن و شهرسازی استان کرمانشاه و فریدون هاشم‌نژاد، شهردار اسبق زنجان، هر دو از نامزدان اصلاح‌طلب در سومین دوره از انتخابات شوراها، که تنها به خاطر اختلاف سلیقه با یکدیگر، از دور رقابت‌های انتخاباتی انصراف داده‌اند و با کناره‌گیری خود، فهرست ائتلاف اصلاح‌طلبان شهر زنجان را 7 نفره کرده‌اند!

واقعاً چه باید کرد و چه باید گفت؟ خود کرده را تدبیر چیست؟


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 14 آذر1385

نتیجه‌ی انتخابات کذایی خبرگان استان زنجان از همین حالا معلوم است. از دار و دسته‌ی محمدتقی مصباح یزدی، آخوند متنفذ و تندروی راست‌گرا، ناشناسی به نام «فیاضی» را کرده‌اند رقیب امام جمعه‌ی زنجان؛ دیگر رقبای زنجانی ِ «محمدتقی واعظی» را رد کرده‌اند و مجبور به آوردن کاندیدای وارداتی از استان تهران شده‌اند.

و این یعنی معنای دموکراسی و آزادی انتخاب. مضحک است؛ بیش‌ترین اعضای مجلس ِ به اصطلاح خبرگان را امامان جمعه و نمایندگان ولی‌فقیه در استان‌ها تشکیل می‌دهند که در چنین شرایط مشابه و نابرابری به مقام خبرگی دست یافته‌اند؛ در واقع برگزیدگان رهبر این حکومت، در مقام نظارت بر عملکرد رهبری قرار می‌گیرند و خوب بدیهی است که «عروس تعریفی» چه عمر جاودانه‌ای خواهد داشت!

در تهران هم لیست پیشنهادی حزب اعتماد ملی به ریاست مهدی کروبی، آخوند شجاع و مصمم اصلاح‌طلب، با مواضع و آرمان‌های اصلاحات در انتخابات خبرگان، کاملاً متناسب و همسو به نظر نمی‌رسد. البته شاید کروبی افرادی همچون علی مشکینی، اکبر هاشمی رفسنجانی و واعظ طبسی ــ از فسیل‌شده‌های حوزه و منبر ــ را فقط و فقط مناسب برای این مقام تشریفاتی و ویترینی می‌داند!

من یکی هنوز نمی‌دانم که مهدی کروبی از این حمایت‌ها کدامین هدف‌ها را دنبال می‌کند، اما مسلم این است که هیچ تغییر و اصلاحی با وجود این جماعتِ فقیه، پیش‌رو نخواهد بود.

اما در انتخابات شوراها، شخصیت‌ها و چهره‌های نسبتاً کارآمدتری با سلیقه‌های مدیریتی متفاوت وارد عرصه‌ی رقابت می‌شوند. در تهران لیست ائتلاف اصلاح‌طلبان، نشان از چهره‌های شاخص غیرسیاسی، و آشنا به امور اقتصادی و فرهنگی دارد.

در شهر زنجان اما فهرست 9 نفره‌ای توسط شورای راهبری ائتلاف اصلاح‌طلبان به تصویب نهایی نزدیک شده که پس از رد صلاحیت سایر اصلاح‌طلبان، به لیست مورد نظر راه یافته‌اند.

ابوالفضل مشکینی، امامعلی دادخواه، فریدون هاشم‌نژاد، رسول بیات، آرزو رحمتی، حسن مظفری، صادق کریمی، محمود عباسی و فرهاد اشراقی، تا زمان نگارش این یادداشت در این فهرست جای دارند اما هنوز این ترکیب کاملاً قطعی نشده است.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 9 آذر1385

گاهی برای رسیدن باید نرفت!

محمد داوود عسگری

 

من به شعار تحریم خوشی ِ خودم پایبند نبودم. نوشته بودم پیش‌تر که برای رسیدن به آن بی‌خویشی، باید از خیر خوشی‌های آنی گذشت؛ نگذشته‌ام هنوز و شک دارم به اراده‌ی خودم.

از ریا و دورویی بیزار بوده‌ام. بیزارترم حالا. رابطه‌ای بود که تف سربالا شد. از پیش معلوم بود و حالا برایم قطعی شده. نمی‌دانم به چی و کی باید اعتماد کرد؟ دیگر حوصله‌ی خودم را هم ندارم. چیزی توی سینه‌ام سنگینی می‌کند. دیگر عقلم به جایی قد نمی‌دهد.

کتابی را شروع کرده بودم برای سخنرانی و نقد؛ یعنی گمان می‌کردم که می‌خوانم‌‌اش. کتاب بسته شده بود و من ساعت‌ها پشت میزم نشسته بودم و فکر می‌کردم که می‌خوانم. ذهنم هزار جا هست و هیچ‌جا نیست. سر به هوا و بی‌سایه‌ام.

دلم برای آقای «آتشی» خیلی تنگ شده، خیلی. هیچ کس و هیچ چیز هم آرام‌ام نمی‌کند.

می‌دانم چه‌م شده، اما نمی‌خواهم از دردِ دق بمیرم، نمی‌خواهم.

باز هم دوباره شروع می‌کنم، دوباره.

 

تحریر دوم:

وصف‌الحال من هم همین بند است:

من نیمرخش را می‌دیدم و احساس می‌کردم دیگر تحمل ندارد و از عصبانیت در حال انفجار است، اما درمانده است و کاری از دستش برنمی‌آید؛ آدمی که می‌خواهد تکانی به جامعه بدهد اما نمی‌شود؛ می‌خواهد حرف حق بزند، اما گوش کسی بدهکار این حرف‌ها نیست. همه‌ی راه‌ها بسته است. مثل قماربازی مالباخته یا زرنگ ِ کتک‌خورده‌ای که نمی‌تواند به خود بقبولاند کارش را ساخته‌اند.

پیکر فرهاد، عباس معروفی، چاپ سوم، 1382، ققنوس، صفحه‌ی 7۶


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 3 آذر1385

استان زنجان فقط شهردار نمونه نداشت!

 

در آخرین روز از چهاردهمین دوره‌ی هفته‌ی کتاب، روز چهارشنبه اول آذرماه، از برگزیدگان کتاب در حوزه‌های مختلف تقدیر شد.

هشتمین روز از هفته‌ی کتاب که روز کتابدار، اطلاع‌رسانی و رسانه نام داشت، به تقدیر از کتابداران، کتابخوانان، خیرین و واقفین و انجمن‌های نمونه‌ی کتابخانه‌های عمومی سراسر کشور گذشت.

این آیین که در سالن کانون اسلامی انصار برگزار می‌گردید، به همت نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور که متولی بیش‌ترین کتابخانه‌ها در کشور محسوب می‌شود، جریان یافت که طی آن برگزیدگان استان زنجان در تمام حوزه‌های برگزیده به جز شهردار نمونه، مورد تجلیل و تقدیر قرار گرفتند.

محمدنقی آقامیری از شهرستان خدابنده و مهدی جلیل‌خانی از شهرستان زنجان دو عضو منتخب زنجانی در کنار 8 نمونه‌ی دیگر، کتابخوانان نمونه‌ی کشور معرفی گردیدند.

لیلا صباغی از شهرستان خرمدره به عنوان یکی از 8 کتابدار برتر کشوری و احمد بداغی از شهرستان ابهر به عنوان یکی از 5 خیر کتابخانه‌ساز کشوری شناخته شدند.

همچنین رئیس و دبیر انجمن کتابخانه‌های عمومی استان زنجان و نیز شهرستان ابهر هر یک به ریاست قوام نوذری استاندار زنجان، محمدربیع احمدخانی مدیر امور کتابخانه‌های عمومی استان و محمد عزیزی فرماندار ابهر در کنار 3 انجمن استانی و 5 انجمن شهرستانی دیگر مورد تشویق قرار گرفتند که علی‌بابایی معاون سیاسی امنیتی استاندار به نیابت از او هدایای وی را دریافت کرد.

در این مراسم از مدیران کل فرهنگ و ارشاد اسلامی 4 استان منتخب نیز تقدیر به عمل آمد که محمد اجلی از استان زنجان یکی از این مدیران بود.

نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در حالی دومین سال استقلال خود را جشن می‌گیرد که با مشکلات مهمی همچون کمبود اعتبار برای حقوق کارکنان و تجهیز و راه‌اندازی مراکز، عدم همکاری برخی شهرداری‌ها، ادارات کل ارشاد و سازمان‌های مدیریت و برنامه‌ریزی در استان‌های کشور، روبه‌روست.

مدیریت امور کتابخانه‌های عمومی استان تا کنون نسبتاً موفق‌تر از سایر مدیریت‌های استانی عمل کرده است، اما با این حال موفق نشده تا سهم نیم درصدی کتابخانه‌ها را از محل درآمد شهرداری‌های مناطق مختلف استان دریافت کند و این البته به عدم اجرا و تمکین شهرداران در برابر قانون رسمی و مصوب مجلس شورای اسلامی باز می‌گردد.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 26 آبان1385

دین: وجه انسانی ارتباط با حقیقت مطلق، اعتقاد به آفریننده‌‌ای برای جهان و انسان ــ در فرهنگ اسلامی و در یک تقسیم‌بندی سنتی، دین شامل مجموعه‌ای از اصولِ عقاید و فروع ِعملی است؛ یعنی، شعائر، مناسک، سنت‌ها و اخلاقیات و مجموعه‌ای از احکام در زمینه‌های مختلف فردی، حقوقی و مالی.

جهان‌بینی: سلسله اعتقادات و بینش‌های کلی ِ هماهنگ درباره‌ی جهان و انسان (هستی).

ایدئولوژی (مکتب): سلسله آراء کلی ِ هماهنگ درباره‌ی رفتارهای انسان؛ به زبان ساده‌تر یک برنامه و مرامنامه‌ی حزبی و سیاسی که بر اساس آن دوست و دشمن و خودی و غیرخودی تعریف می‌شوند.

گاهی کلمه‌ی ایدئولوژی به معنای عام‌تری نیز به کار می‌رود که شامل جهان‌بینی هم می‌شود؛ در این تعریف، ایدئولوژی دستگاه معرفتی و شناختی منسجمی از هستی (انسان و جهان) و خدا تلقی می‌شود که این دستگاه معرفتی، نوعی بینش و دید و نگرش به پیروان خود می‌بخشد که جهان‌بینی نامیده می‌شود.

اما دین در دوره‌ی جدید در چهره‌ای ایدئولوژیک ظاهر شده است؛ دینی که برآمده از پالایش درونی، تعالی روانی، معنوی، باطنی و کاملاً فردی به انسان می‌بخشد در حالی که ایدئولوژی، داعیه‌ی سیاست و قدرت دارد و دشمن‌تراش، مطلق‌گرا و خشونت‌بار است؛ به عبارتی، دین اساساً یک امر حداقلی ِ شخصی است و کار دنیا [یِ ایدئولوگ] و مقوله‌های دنیوی یک امر عقلی، علمی، تجربی، عرفی (سکولار) و غیردینی است.

از سوی دیگر جامعه‌ی مدرن را گریزی از ایدئولوژی نیست و خواه ناخواه امروزه ناچار از جامعه‌ای متشکل از ساختارهای ایدئولوژیک هستیم، چرا که ایدئولوژی ابزاری سیاسی است که لازمه‌ی توسعه و حیات مدنی در عصر حاضر است.

پس بنابراین باید این حوزه‌ها و تعاریف را از هم تمیز داد و به تفاوت‌های آن بیشتر توجه کرد چرا که تنها در این صورت لزوم خودداری از خلط این مسائل با ادبیات و عدم ممزوج کردن آن با چنین حوزه‌های عاطفی و اجتماعی، کاملاً آشکار و بدیهی خواهد بود.

از طرفی در این روش و نظام فکری، مذهب به عنوان شیوه و ایدئولوژی ِ دینی و ایمان به عنوان عقیده و باور عمیق، تصدیق و یقین قلبی به وجود خدا و اوامر و نواهی خداوندی، شناخته می‌شود.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 23 آبان1385

با کامنت محمد معینی دوست عزیز نکته‌سنج و وبلاگ‌نویس‌ام، برای مطلب پیشین‌ام که نوشته بود:

«سلام. بدجوری درباره‌ی جایگاه ایدئولوژی در اعتلای زندگی انسانی دچار تردید شده‌ام. تا همین چند وقت پیش مشکل به توافق نرسیدن مذاهب را در ایدئولوژی‌اندیشی می‌دانستم (و می‌دانم) و در عین حال اساس هر نوع ایدئولوژی را زیر سؤال می‌بردم. ولی چند وقتی است با خودم فکر می‌کنم انسان بدون ایمان نمی‌ماند و نمی پاید و ایمان از ایدئولوژی ریشه می‌گیرد. حالا دارم به این مسأله فکر می‌کنم که اشکال از اصل ایدئولوژی نیست اشکال از نوع ایدئولوژی است. تو هم نمی‌توانی بی‌ایمان باشی... این را سطر آخر پستت می‌گوید: تو ایمان داری پس تو معتقد به یک ایدئولوژی هستی. پاینده باشی.»

و بعد البته با یادآوری بحثی مفصل که میان گروه خمسه‌ی خودمان زمانی بر بساط چای و چاق سلامتی در قائله‌ی سخنرانی پاپ بندیکت علیه اسلام، در گرفته بود، دیدم انگار شکافی معرفتی میان رفقای خوش‌فکرم، حول مبانی و تعاریف ایدئولوژی، مکتب و مذهب، دین و ایمان و... هست.

یکی مثلاً این که اغلب در گفتار ما، فرقی عمده و مرزی مشخص میان این مفاهیم نمی‌توان دید؛ هر یک از ما در مباحثه‌ها، این مفاهیم را از یک جنس و در یک شالوده‌ی ذهنی و در روشنفکرانه‌ترین حالت، کنار تعصب و تنیدگی ذهنی و عقلی می‌نشانیم.

بی‌آن‌که منکر سنخ و سبب هر یک از این مفاهیم با یکدیگر باشم، گمان می‌کنم که باید تعریفی مشخص و شناسا از آن اصطلاحات به دست دهیم تا مرادمان در بحث‌های فلسفی راهی به دهی ببرد و جدل‌هامان به نتیجه‌ای هر چند به ظاهر بی‌ثمر، برسد!

همین‌جا بگویم که مرادم از شکاف معرفتی یا هم‌اندیشی و همسانی برداشت رفقایم، اصلاً دلیلی بر تقبیح و یا تأیید این‌گونه عقاید نیست، بلکه حتا چند دستگی و گونه‌گونی، موجب تضارب افکار، و همسو شدن و تشابه ایده‌ها، سبب مشورت مؤثر خواهد بود.

پس بهتر است تعریفی دست کم سردستی از برخی واژه‌ها و اصطلاحات مهم فوق در معنای فلسفی به دست آوریم. سپس به موضوع اصلی خواهم پرداخت. 


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 18 آبان1385

نویسنده و مخاطب هر دو برای ارتباط گیری و فهم و شناخت یکدیگر، در برخورداری از یک مؤلفه‌ی مهم ناچارند: درد!

هفته‌ی گذشته با یکی دو رفیق خوشفکرم حول و حوش همین موضوعات بحثی درگرفت. دوستی به درستی تأکید داشت که شاعران و نویسندگان ِ موفق ما اغلب مرفه و متمول بوده‌اند که بی‌دغدغه‌ی نان و معاش به نوشتن پرداخته‌اند و زندگی خویش بر این راه نهاده‌اند. او راست می‌گفت؛ ما از رودکی و فردوسی تا همین نویسندگان بزرگ و پرکار زمانه‌ی خویش، نویسنده‌ی موفق را از میان باسوادان ثروتمند و یا دست کم کسانی که بی‌احتیاج از مال و منال زیسته‌اند، جستجو کرده‌ایم. طبیعی هم هست؛ آخر از دورترین زمان‌ها، سواد و مکتب و مدرسه در سایه و اختیار ملاکان و خان‌زادگان و متمولان بوده است.

اما در این میان این پرسش باقی است که اگر بخش اعظمی از شعر و هنر متعالی، مردم‌پسند و غالب از میان این شاعران و نویسندگان برآمده، پس راز ماندگاری کدام است؟ به زبان دیگر، راست ِ سرمایه‌دار و بورژوا ــ‌که تحت تأثیر فرهنگ ِ توده و کمونیستی، منفور برهه‌ای طولانی از تاریخ جهان بوده و هنوز هم در بسیاری از فرهنگ‌ها، هست‌ــ چگونه توانسته جایگاهی چنین رفیع و پذیرفته در ادبیات (برخلاف بسیاری از زمینه‌ها) بیابد؟

به گمانم راز این تسخیر را باید در همان «دردمندی» جستجو کرد؛ درد عشق، درد وهن همیشگی بر ابنای بشر، درد مرگ، بحران هویت، شکست، جنگ، فراق، افسردگی و هزار درد دیگر.

اگر چه کاربرد صفت مرفه و تعمیم آن بر کلیت زندگی نویسندگان موفق نمی‌تواند همیشه صادق و جاری باشد، اما مؤید یک نکته‌ی مهم و اساسی است؛ اصلی که همواره در خلق و آفرینش شعر و ادبیات باید مورد امعان خالقان امروز و فردای ادبیات قرار گیرد: تنها نویسندگان دردمند و دردآشنا توانسته‌اند آثاری به بلندای تاریخ و آلام انسانی خلق کنند، و همین دردمندی حلقه‌ی اتصال میان نویسندگان و مخاطبان بوده است. پس تنها ادبیات، حامل و درمانگر واقعی این آلام و تأثرات بشری شده‌ است.

سال‌هاست که ایمان دارم تنها راه رهایی، ادبیات دردمند، آزاد، غیرایدئولوژیک و بی‌واسطه است.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 14 آبان1385

مدت‌هاست که با خودم کلنجار می‌روم: سانسور و تحریم، همیشه هم بد نیستند!

البته نه آن سانسوری که مخرب است و سعی دارد غریزه‌ی کنجکاو و جست‌وجوگرت را کور کند و دورت کند از آن‌چه باید ببینی و کنه و حقیقت‌اش را لمس کنی، تا در تو چیزی را متجلی کند و جرقه‌ی تازه‌ای بزند برای شکوفایی و تولد حسی تازه، راهی نو و غریزه‌ای نامکشوف.

بهتر است از تجربه‌ی خود بگویم: نوشته‌هایی را اغلب راضی‌کننده می‌بینم و از میان پرکارترین زمان‌ها بیرون می‌توانم کشید که نه فقط حاصل تمرکز و بی‌حاشیه‌گی‌هاست، بلکه حتا نتیجه‌ی سال‌ها و روزهای دوری از خویشتن‌پردازی هم هست!

همین پرکاری، یعنی ایجاد زمینه‌ای بایسته برای امکان تولید بهترین‌ها؛ یعنی، تنها در اثر همین پرکاری است که آن نوشته‌ی دوست‌داشتنی، شعر شاعرانه و قلم نویسا، نصیبِ من یکی می‌شود.

این شرایط و موقعیت البته هر از گاهی پذیرفتنی است، و فقط تنها برای این‌که تجربه‌ها و آزموده‌های شخصی و خودی، مجال نفس کشیدن و بروز در خلوت و فرصت آمیختن با سفیدی کاغذ بیابد.

پس بهتر است بگوییم: ناخودی و بی‌خویشی و تحریم خوشی، همیشه هم بد نیستند!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 25 مهر1385

توی این ایام چهار- پنج روزه‌ی مرخصی، از میان یادداشت‌های کهنه‌ام که از لابه‌لای خنزر پنزرهام بیرون کشیده‌ام، تکه کاغذِ پرینت‌شده‌ای بود با حاشیه‌نویسی ِخودم: «طالع‌بینی ِ تولد؛ 1379» و هیچ معلوم نیست این طالع‌بینی، مال کجاست. یعنی هندی و چینی و ابجد و غیره‌اش ذکر نشده اصلاً. ولی حکماً زیاد مشهور نبوده، چون هر چه گشتم تا دوباره متن آن را از اینترنت یا سی‌دی‌هایی در این موضوعات پیدا کنم و زیر و بم‌اش را بررسی کنم، نبود که نبود.

خاطرم هست که همان موقع، یعنی پنج- شش سال پیش هم، به طالع‌بینی اعتقاد نداشتم. ولی حالا متن کامل این طالع‌بینی تولد را برایتان در این‌جا می‌گذارم تا ببینید کجاش واقعاً شبیه است به من، یا شبیه نیست حتا:

 

این فرد خوشبخت و موفق است. فردی است مرموز، گرفته و اندوهگین. دشمنان قدرتمندی دارد. شتابزده است و در زندگی خانوادگی جنگ و جدل راه می‌اندازد. بسیار فعال، پُرانرژی و پرشور و حرارت است. کارهای تحقیقی و با نظم و ترتیب را دوست دارد. سریع تصمیم می‌گیرد و خودش را به گونه‌ای سرگرم می‌کند. ورزش سرگرمی اوست و به ورزش‌های پهلوانی، اسب‌سواری و تیراندازی علاقه دارد.

در روابط عاشقانه بی‌پرواست که نتیجه‌ای ندارد به جز بحث و جدال. شجاع است و کمک به دیگران را حتا اگر بی‌مورد هم باشد دوست دارد. رازدار است و مردم به او اعتماد دارند. دیگران روحیه‌ی او را درک نمی‌کنند. همیشه در جمع است، ولی قلباً احساس تنهایی می‌کند.

لجوج است و قدرت سازگاری ندارد، ولی نویسنده‌ای تواناست؛ از راه نوشتن می‌تواند خودی نشان دهد.

 

بعدالتحریر: چند وقت پیش از وبلاگ روز پیشین که نوشته‌های صمیمی و خصوصی‌اش را خیلی دوست دارم، راجع به طالع‌بینی خودش و نکاتی در این حال و هوا خوانده بودم. اسم این دختر وبلاگ‌نویس را نمی‌دانم ولی طالع‌اش خوش! این نوشته مرا یاد او هم انداخت.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 19 مهر1385

بدجوری بد احوالم. با رفتن عمران صلاحی و مریم واعظی انگار طنز و کودکی هم مرده‌اند. بلاگفا امان نداد که همان موقع اشک‌هایم را بنویسم. رُس‌ام را هم کشیده این خدمت سربازی ِ مزخرف و کوفتی که دو ماه مانده‌، ولی ساعت‌هاش به دقیقه‌ی سال می‌گذرد. خسته شده‌ام به سر و کله‌زدن با یک مُشت آدم دودوزه‌باز و حراف و عقده‌ای که موش از ماتحت‌شان بلغور کشیده در جوانی‌شان! جایی که هستم بدک نیست و کاری به سخت‌گیری و ضرب و زور ندارند؛ تو نمی‌گویند به‌م حتا، ولی نمی‌دانم چرا خوش ندارم ببینم‌شان. سطحی و بی‌خاصیت‌اند. شاید که من بی‌طاقت و بد ادا شده باشم؛ نمی‌دانم. کسری خوابم هم جبران نمی‌شود این روزها. 4-3 ساعت بیشتر خواب ندارم. نمی‌توانم یعنی.

اما نه، نباید بی‌تاب بود. نه، گریه نمی‌کنم اصلاً. عمران گفته بود که در مرگم بخندید. هر کدامتان یکی دو جوک تعریف کنید بر مزارم، بس است. اما چه طورش را نمی‌دانم. مگر که بغض را فراموش کنم یا بترکانم و بعد بنشینم به پیاله زدن دوباره با ادبیاتی که عمران می‌پسندد؛ که جهان به مذاق و شیوه‌ی ادبیات عمران است که می‌چرخد و می‌چربد بر غم.

رمان «مهرگیاه» امیرحسن چهلتن است فقط که آرامم می‌کند این دو سه روزه. عمرش قرین عیش و خوشی. تصدق‌اش! آن قدر خوب توصیف می‌کند که حظِ عالی ِخواندن را چندباره مزه می‌کنم با خواندن داستان‌هاش. از قول رفعت توی صفحه‌ی 33 می‌گوید: «می‌دانی، وقتی توی خانه تنها نباشی، مثل این است که کسی فکرهایت را می‌خواند. این مرا می‌ترساند. اگر فکر نکنم، می‌میرم.»

و من مجال همین تنهایی را ندارم. دلگیرم، بدجوری.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 31 شهریور1385

اتفاق ِ دیگر، انتشار ویژه‌نامه‌ی ۲۸ صفحه‌ای «تابستان‌نامه»ی هفته‌نامه‌ی «البرز خرم» است. این ویژه‌نامه که به سردبیری حامد صمدی عزیز تدارک آمده، حاوی گزارش‌های اقتصادی، علمی، ورزشی، یک مصاحبه‌ی هنری و یک نقد کتاب، به همراه معرفی لیست نسبتاً کاملی از وبلاگ‌نویسان استان زنجان است.

اگر چه در حوزه‌ی ادبیات و اندیشه فقر و خلاء بارزی در این ویژه‌نامه به چشم می‌خورد، و برخی عکس‌های آن هم بی‌کیفیت هستند، اما در کل هم زحمت فراوانی برده، و هم دقت زیادی صرف آن شده است. دست همه‌شان درد نکند.

اما نکته‌ی گفتنی به گمانم این است که یک‌ساله‌گی ِ هفته‌نامه‌ای همچون البرز خرم، منهای برخی پیاده‌سازی‌ها و الگوبرداری‌های موفق از ایده‌های «شرق»ی، روش‌های تولید مطلب و کوتاه‌نویسی در این چند شماره‌ی اخیر، اصلاً اتفاق مهمی نیست، چرا که ندیده‌ام هیچ نوآوری تازه و شجاعت دوراندیشانه‌ای در ابراز مواضع سیاسی و فرهنگی از خود بروز دهد تا به خاطر آن ویژه‌نامه‌ای را بهانه کنیم و صفحات نسبتاً پررنگی را معطل سازیم، آن هم برای تمجید و تقدس‌بخشیدن به حرفه‌ی خود، یعنی روزنامه‌نگاری، و تعریف و تمجید از چتری که به واسطه‌ی آن "ما" معنا پیدا می‌کند و نه وجاهتِ رفاقت و  هم‌صنفی‌گری؛ و در این مواقع، دست آخر همه‌ی ما غالباً عملکرد گذشته‌ی خود را از سر خودشیفته‌گی به رخ می‌کشیم؛ چرا که: کس نگوید که دوغ من ترش است!


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 28 شهریور1385

نمی‌گویم همیشه و همه‌ی اخبار و نشریات دور و برم را می‌بینم و می‌خوانم، یا حتا حالا که سرماخوردگی امانم را بریده، دست از نوشته‌جات (!) برداشته‌ام و موقتاً نمی‌خوانم؛ اما گاهی، به ویژه مطالب محلی‌نویس‌های همشهری، آن‌قدر دلزده‌ام می‌کنند که فقط تیترشان را می‌خوانم، که اغلب هم مثل لقمه‌ای هستند که بخواهند از پشتِ سر به دهان مخاطب بگذارند!

چه کنم که دلبسته‌ی روزنامه و مجله‌ام. انگار گفته‌ام قبلاً. وبگردی هم که سال‌هاست عادتم شده و ریز خواندن‌شان هم البته خصلت خوبم. شاید روزنامه‌نگاری و فعالیت‌های اجتماعی هر یک از ما، از بایستنی‌های روشنفکری‌اند؛ فکر می‌کنم قاطی ِ جامعه شدن و مهم داشتن ِ به ظاهر حاشیه‌ها، خوراک ذهنی و مواد خام ادبی مفیدی هستند.

هفته‌ی گذشته اما دو سه نکته از نشریات محلی خودمان به چشم‌ام خورد که دیدم مرورشان بد نیست:


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 7 شهریور1385

خبر خوش این‌که با برگزاری پنجمین جشنواره‌ی شعر و قصه‌ی زنجان موافقت شده؛ و این یعنی یک گام به جلو.

حالا این‌که به هوای نامه‌ی اعتراضی ما و فحوای تند آن، و بعد ترس و تلاطم آقای مدیرکل ارشاد بوده یا نه، بماند به ربط قضایا و تحلیل رفقا. اما همین که با برگزاری این جشنواره بعد از دو ماه جدل و پیگیری انجمنی‌ها موافقت کرده‌اند و  ارشادی‌ها روی خوش به ما نشان داده‌اند، خودش کلی است. می‌ماند اما تکلیف فصلنامه‌ی اشراق. ما که سر حرف‌مان هستیم و... همان است که بود: مخالفیم، معترضیم، و صد البته حق‌خواه. هر کاری هم که لازم باشد با همفکری هم‌قلمان خود پیش خواهیم برد.

ترکیب داوران مشخص شده و مانده فقط بررسی و داوری حدود 280 اثر در شاخه‌های شعر، داستان، فیلمنامه و نمایشنامه که زحمت سامان دادن و رساندن‌اش به این‌جا، همه به پای انجمن ادبی اشراق بوده و هنوز هم هست.

موعد برگزاری جشنواره هم شده 27اُم شهریور یعنی به قولی روز ملی شعر و ادب که مقارن با روز درگذشت محمدحسین شهریار نیز هست. البته روز ملی شعر با تقارن این روز را من یکی اصلاً نمی‌پسندم. شهریار، غزل‌نویس ِ نازک‌خیال ِ زمانه‌ی ماست. عاشقی‌ها و شب بیداری‌های من و شما با غزل‌های عاشقانه و پرمغز شهریار گذشته، اما هر چه می‌کنم با این کج‌سلیقه‌گی نمایندگان مجلس ششم در تصویب این قانون و تاریخ متعصبانه نمی‌توانم کنار بیایم. جسورتر و بنیان‌گذارتر و شناساتر از شهریار برای شعر و ادبیات این سرزمین خیلی‌ها هستند. چرا فردوسی و حافظ و نیما نباشند شاعران ملی ما، که به گواهی تاریخ و منتقدان واقعی و حافظه‌ی تاریخی‌شان، یعنی مردم، ملی‌ترند که هستند؟ هویت ایرانی و ملی ما را این‌ها تجلی داده‌اند یا...؟

تا بعد، یا حق!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 21 مرداد1385

شجاع‌الدین شفا:: انقلاب نیاز به فکر و منطق ندارد؛ نیاز به شرکت دسته جمعی ِ توده‌ها و تأثیرپذیری ِ آنان در برابر شعارهای قابل درک، و به کارگردانان زبردست دارد، نه به شعور و ادراکِ توده‌ها؛ و این درست همان کاری است که در ایران بیش از هزار سال است کار تخصصی ِ آخوندهاست.

 

:: باید درست متوجه بود که قسمت بزرگی از جامعه‌ی ایرانی جامعه‌ای است که از کارگاه ِ آخوند بیرون آمده است، و چنین جامعه‌ای نمی‌تواند تابع قوانین منطقی یا دیالکتیک ِ جوامع ِ سالم یا کم‌تر بیمار باشد.

 

:: هاله‌ی تقدس برطرف شدنی نیست؛ هر قدر هم که دلایل متقنی در جهت خلاف آن در دست باشد.

 

توضیح‌المسائل (از کلینی تا خمینی)، شجاع‌الدین شفا، فرانسه، نشر فرزاد.

 


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 13 مرداد1385

قصدشان شكستن مقاومت زندانيان سياسی است؛ تضعيف روحيه‌ی همه‌ی زندانیان سیاسی و عقیدتی که اکبر گنجی شجاعانه به حمایت از آن‌ها فریاد فراخوان ِ اعتصاب غذای سراسری سر داده است.

اکبر محمدی دانشجوی زندانی که روز یکشنبه و در پی اعتصاب غذا به دلیل نامشخصی در زندان اوین درگذشت، به فاصله‌ی 24 ساعت علیرغم درخواست پدر و مادر اکبر برای کالبد شکافی او، در شصت کیلومتری روستایی در آمل به خاک سپرده شد.اكبر محمدی

به خلیل بهرامیان وکیل این زندانی سیاسی، در دوره‌ی اعتصاب، اجازه‌ی ملاقات نداده بودند. او گفته است: «طبق اطلاعاتی که به من دادند، هنگام دیدار نمایندگان مجلس از زندان، او را به تخت بهداری زندان بستند و دهانش را هم چسب زدند که این خود می‌تواند یکی از عوامل مرگ اکبر باشد.»

باز هم می‌خواهند همان سناریویی را پیاده کنند که بر سر زهرای کاظمی درآوردند. همان بلایی که بر سر قاتل لو رفته‌ی خودشان، سعیدآقای امامی درآوردند. و این‌بار بر سر کسی بلا نازل می‌کنند که سرسخت‌تر و مقاوم‌تر است؛ اکبر محمدی. و این در راستای همان مدینه‌ی فاضله‌ی وعده داده شده‌ی آیت‌الله خمینی و رییس جمهور عدالت‌پیشه‌ی ما پاسدار احمدی‌نژاد است. امام امت در بحبوحه‌ی انقلاب گفته بود:

 

«ما علاوه بر این که زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می‌خواهیم مرفه بشود. شما به معنویات احتیاج دارید. معنویات ما را بردند این‌ها... معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می‌دهیم. شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم. این‌ها شما را منحط کرده‌اند... ما هم دنیا را آباد می‌کنیم و هم آخرت را.  یکی از اموری که باید بشود همین معناست، که خواهد شد.»

(پیاده شده از صدای سخنرانی منتشر نشده‌ی آیت‌الله خمینی، از سایت افشا)


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 28 تیر1385

جنگ به هر شکل و هدف‌اش وحشت‌آور و ویرانگر است و از هر ناحیه و شخصی که باشد پیام‌آور خشونت و وحشی‌گری.

دیگر مفهوم "شهادت" در راه خدا و میهن و شاه و شیخ مقدس نیست چرا که ارزش جان ِ آدمی‌زاد بیش از هر چیز در این کُره‌ی خاکی و جهان زمینی، پر ارزش است و همه‌ی مفاهیم از دین و مذهب و میهن گرفته تا چه و چه، با وجود و پایداری انسان معنا پیدا می‌کنند و همه‌ی آن‌ها برای آدمی و رشد و تقویت او پی‌ریزی و ساخته شده‌اند؛ و نه انسان برای آن‌ها.

حزب‌الله لبنان به تحریک جمهوری اسلامی جنگ را شعله‌ور کرده و اسرائیل هم از خدا خواسته به وحشی‌گری‌های گذشته‌اش شدت داده و به جان مردم بی‌دفاع افتاده است. دو متخاصم، خواسته یا ناخواسته زن و کودک بخت برگشته‌ی یکدیگر را تکه‌پاره می‌کنند و البته که در این میان برای سرپوش گذاشتن به مشکلات داخلی و گریز از باتلاق هسته‌ای ایران، خیلی هم بدک نیست تا مثل گذشته سید حسن نصرالله را تشویق و تقویت کنیم و جنگ را شعله‌ورتر نگه داریم.

نه اسرائیل، نه حزب‌الله، و نه حامیان آن‌ها یعنی آمریکا و جمهوری اسلامی، به فکر جان و سرپناه مردم نیستند و منافع سیاسی و اقتصادی و حفظ وجهه و اقتدارشان از دست و پای موشک‌خورده و سر و پیکر سوخته‌ی زن و کودک فلسطینی و لبنانی و اسرائیلی مهم‌تر است!

دلم بد جوری گرفته؛ خدایا! ما نسل ِ خون‌ریز ِ زمین‌ایم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 2 تیر1385

در آستانه‌ی اهدای جایزه‌ی قلم طلایی به اکبر گنجی و سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های او در مجامع خارجی با رسانه‌های بین‌المللی پس از خروج از زندان و سفرش به جند کشور اروپایی، مجدداً برخی نیروهای اپوزیسیون برون‌مرزی، او را به خاطر حضور پیشین‌اش در حکومت و نهادی همچون سپاه پاسداران، در سال‌های اولیه‌ی انقلاب، مجرم و جنایتکار معرفی می‌کنند و مدعی‌اند که وی اصلاح‌طلب شکست‌خورده‌ای است که در قتل‌های سال‌های شکل‌گیری انقلاب، دست‌اش به خون مردم ایران آلوده است.

با آن که بعید به نظر می‌رسد اکبر گنجی در کشتارهای سال‌های سیاه سپاه پاسداران نقش داشته باشد، اما با این حال با قبول فرض اپوزیسیون برانداز، مبنی بر جانی بودن گنجی (که من یکی نمی‌پذیرم، چرا که به صداقت و آزادی‌خواهی ِ گنجی ایمان دارم)، باید گفت که هر زمان، هر نیروی سیاسی و با هر گرایشی –حتا جنایتکار- که به صف آزادی‌خواهان و منادیان عدالت و دموکراسی بپیوندد، لایق احترام و پاسداشت است.

اکبر گنجی سال‌هاست که به صف آزادگان جهان پیوسته است. اکبر گنجی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان و مدافعان راه ِ آزادی است و حرمت او باید هم‌قدر حرمت یک مبارز شجاع و افشاگر حفظ شود؛ افشاگری که جریان شوم قتل‌های زنجیره‌ای جمهوری اسلامی را از پرده به درآورد و نوری به تاریکخانه‌ی قانون‌ستیزان و آدم‌کُشان انداخت.

گنجی درست از زمانی که به افشاگری پرداخت، زندانی شد، اعتصاب کرد، روزه‌ی سیاسی گرفت، علیه مردم‌ستیزی و سرکوب آزادی‌ها خروشید، و بالأخره نامه‌ای شجاعانه و تاریخی از زندان به آیت‌الله منتظری نوشت، در هیأت مرد بلند همت و آزاده‌ای ظاهر شد که همه‌ی ما باید به احترام‌اش کرنش کنیم.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 26 خرداد1385

با سلسله تظاهرات اعتراضی در هفته‌های اخیر در شهرهای تُرک‌زبان، به بهانه‌ی انتشار کاریکاتور و طنزی در مورد زبان ترکی، مانا نیستانی کاریکاتوریست و مهرداد قاسمفر سردبیر ویژه‌نامه‌ی هفتگی «ایران جمعه» دستگیر شدند و با اوج‌گیری این اعتراضات، روزنامه‌ی دولتی ایران توقیف موقت شد. رهبران قومی شعار «غیرتُرک»کُشی سر دادند و دستگاه‌های امنیتی نیز این دو روزنامه‌نگار را این بار به بهانه‌ی  توهین به «مقدساتِ قومی» روانه‌ی زندان کردند.

با تأکید بر این اصل که حرمت‌گذاری به انسان و حفظ اخلاق فرهنگی همواره باید دستمایه‌ی برخوردهای اجتماعی و تعامل‌ها و حتا تضارب‌ها باشد، و به هیچ وجه نباید شخصیت، شعور و کرامت انسانی افراد مورد اهانت واقع شود، یادآوری چند نکته لازم و ضروری است:

اولاً همان‌طور که همیشه گفته‌ایم، نباید هیچ‌کس را به هیچ بهانه‌ای، به خاطر بیان خویش دستگیر، شکنجه و یا از حقوق اجتماعی و فردی‌اش محروم کرد. ثانیاً باید هوشیار بود تا به دام تعصب و ارتجاع قوم‌پرستان ناسیونالیست نیفتیم؛ زیرا ایشان با ایجاد فضایی هیستریک و احساسی، ناآگاهانه یا خودآگاه در دامن‌زدن به کینه‌جویی در میان مردم، نقش بازی می‌کنند. ناسیونالیسم در صدد بسیج مردم بر مبنای قومیت و ملیت و زبان گام برمی‌دارد و به همین دلیل در برابر وحدت‌خواهی و برابری‌طلبی انسان‌ها صف‌آرایی می‌کند و هویت قومی را در مقابل هویت ِ برابر ِ انسانی قرار می‌دهد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 14 خرداد1385

قصد ما نویسنده‌ها، در گام اول حفظ فردیت در آفرینش و خلق ِ ادبیات و شعر و داستان بومی و ویژه‌ی خودمان است، که در عین حال باید منجر به احاطه‌ی وسیع و لاجرم جهان‌شمول ِ این آثار ادبی گردد. اما نباید از هدف‌گذاری و یافتن مجراها و راه‌های حفظ این خلاقیت در رسانش اثر خلاقه به مخاطبان اصلی ادبیات نیز غافل ماند؛ باید برای ایجاد محیطی سالم، منظم، آگاهی‌بخش و پرجاذبه، با همدلی و اتحاد، رفقای همفکر و هم‌مسلک را مجموع کرد و به همکاری طلبید.

بوی کاغذ هم در همین راستا قصد داشت تا به همه‌ی رفقای همفکر ِ هم‌استانی، (به همراه برخی ادبی‌نویسان سراسر کشور)، لینک دهد و یک بخش مجزا در این وبلاگ به ایشان مختص کند. خوشحالم که با مشورت و کمک دوست هنرمندم، داستان‌نویس خوش‌فکر، علیرضا ملیحی، امروز این هدف میسر شد.

ارگان الکترونیکی و محل اطلاع‌رسانی به این رفقا، بوی کاغذ و انجمن ادبی اشراق زنجان خواهند بود. و بعد به عهده و همت دوستانِ خونی و حقیقی یا مجازی و اینترنتی‌ام.

از همه‌ی این دوستان که از موزیسین و آرتیست ِ تئاتر و سایر هنرمندان استان نیز در آن جای دارند، می‌خواهم تا هر اتفاق ادبی و فرهنگی استان را گزارش کنند و آثار خلاقه‌شان را برایم ارسال دارند. من مصمم و متعهدم تا برای ثبت هر رویداد ادبی (از مقاله، شعر و داستان، خبر، یادداشت و گفت‌و گو) در ارگانی مکتوب با گستره‌ی توزیعی وسیع، به نام فصلنامه‌ی فرهنگی ـ ادبی اشراق، آن هم به بهترین شکل و نحو، از جان مایه بگذارم.

مرا در تکمیل لیست زیر یاری دهید.

 

با سپاس و احترام

سردبیر فصلنامه‌ی اشراق

Jalilkhani@gmail.com

 

انجمن ادبی اشراق زنجان، محمدعلی خامه‌پرست، حمیدرضا عسگری‌نژاد، اسماعیل شفیعی، علی محمدبیانی، جمشيد خطيبی، مرتضی الیاسی، رامین سلطانی، ادریس سالاری، علیرضا ملیحی، داوود ملک‌زاده، علیرضا بازرگان، محسن سالک، سعید متین‌پور، هژیر پلاسچی، هادی وحیدی، محمد معینی، امیر کلهرزاده، مهرداد ترابی، ساسان قجر، محمد رنجی، رقیه جعفری، الناز انصاری، لیدا ملیحی، میترا ترابی، رضا یاوری.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 2 خرداد1385

امروز دوم خرداد سالروز پیروزی سید محمد خاتمی در خرداد  تاریخی 1376 بود. خردادی که آغازگر تحولاتی شد که امروز دیگر محمود احمدی‌نژاد با آن فره‌ی ایزدی و رهبانیت و بَلاهتِ پُرقدرت‌اش هم، نمی‌تواند جلودارش شود.

دولت رفاه عمداً مراسم گرامیداشت سالروز آزادسازی ِ خرمشهر و تقدیر از ایثارگران را ـکه البته به جاست ولی نه با هدف سوءاستفاده از ایشان و رشادت‌هاشان‌ـ به این روز موکول کرده بود که مثلاً کمرنگ کند اصلاحات بی‌وقفه‌ی زنان و مردان دوم خرداد را. اما همین روحیه‌ی حق‌طلبی ِ مردم که ارمغان شناخت، درایت و آگاهی سیاسی در دوره‌ی خاتمی است، میوه‌ی راستین و گوهر حقیقی‌اش را به بار آورد و به کرسی نشاند. بالأخره امروز به فریاد اعتراض ِ مردم، و به ویژه ترک‌زبانان، حاکمان اسلامی و روزنامه‌ی مداح دولت (روزنامه‌ی ایران) از پا درآمدند و به حقانیت اصلاح‌طلبی و پاسخگویی زانو زدند.

زنده‌باد تو، که فریاد حق‌طلبِ زمانه‌ای!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385

اشراقبالأخره "اشراق" دوم  در 60 صفحه در آمد. آن دو هفته‌ی نحس ِ آماده‌باش ِ نوروزیِ این سربازی ِ لعنتی نگذاشت که حول و حوش همان نوروز، فصلنامه‌ی اشراق منتشر شود و به دست رفقای مطلب‌دار دوستار برسد.

گر چه مشتاق زیاد دارد و ایرادگیر و پرخاشجو بیش‌تر، اما امیدوارم که تحقیرکنندگان را به حرمتِ دوستی‌مان ببخشم‌!

 


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 16 اسفند1384

تنها به خاطر آنان که این روزها امیدخود را از دست می‌دهند، نور امید در دل‌های ما تابیدن گرفته است.

 

والتر بنیامین


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 2 اسفند1384

سوم اسفند پارسال اولین مطلبی که در وبلاگم بارگذاری کردم، درباره‌ی دوستی بود. (برای بازخوانی‌اش این‌جا را کلیک کنید.)

به پاس دوستی، و برای همه‌ی کسانی که در این یک سال همراهی‌ام کردند، دلم می‌خواست که دوباره بگویم آن‌چه نوشته‌ام و می‌نویسم برای دوستی بوده و عاشقانه‌گی؛ دلم می‌خواست بگویم که چه قدر دوستان مجازی‌ام را دوست دارم. ولی حالا ته ِ دلم انگار چیز سیاهی که یأس ِ قدیمی ِ ریشه‌داری‌ست، دوباره سر باز کرده. از این همه هرزه گی و حماقت بوی کثافت گرفته‌ام. از جان کندن ِ مسخره و مضحکم، خنده‌ام گرفته. حالا فقط خانه‌ای می‌خواهم تنها و خالی؛ مثل قدیم‌. مثل چهار سال پیش در تنهایی ِ کسل و موذی ِ خودم. دور افتاده‌ام از خودم و مجال ِ تنهایی ندارم. حالا تنهایی کسل‌کننده‌ی چند ثانیه‌ای را حتا، با هیچ چیز دیگر عوض نمی‌کنم.

امروز صبح هم نامه‌ی صادق خان هدایت را از بمبئی به مجتبا مینوی، می‌خواندم، عجیب حرف دل ِ من بود:

 «... جنگ هم که نمی‌شود تا تکلیف دنیا معلوم بشود. دنیای گُه و احمق ــ قربان ِ عصر حجر که مردمان‌اش آزادتر، باهوش‌تر و انسان‌تر از این دوره‌ی خلایی بوده‌اند.

دیگر چیزی به قلم نرسید.»


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 20 دی1384

غیبت‌ام کمی طولانی شد. دلیل‌اش هم یکی این بود که شارژ accountام تمام شده بود و فرصت احیا کردن‌اش نبود، و دلیل دیگر هم، مشغله‌ی تدارک تهیه و چاپ مجله‌ی «اشراق» بود که فصلنامه‌ی انجمن شعر اشراق زنجان است.

آخرین شماره‌ی این فصلنامه تاریخ اسفند 79 را داشت که پنج سالی از آن می‌گذشت و جای خالی‌اش شدیداً حس می‌شد. بالاخره اما دیشب شماره‌ی اول از دوره‌ی جدید در آمد و بدک هم نشد. از همپالگی‌های همشهری ِ ادبیاتی‌ام، جز شعر مطلب دیگری نیست؛ به جز سه داستان از دوست خوبم «علیرضا ملیحی» عزیز که زحمت طراحی مجله هم با خواهر مهربان‌اش «لیدا» بود. دست همه‌شان درد نکند. امیدوارم شماره‌ی بعدی این فصلنامه به سردبیری هر که هست، بهتر از این‌ها باشد و پُربارتر هم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 6 آبان1384

نویسنده نمی‌میرد، ادا درمی‌آوردمقاله‌ای از من، با عنوان " آن روح ِ کفتری ِ ناب " ــ در معرفی و نقد رمان ِ " نویسنده نمی‌میرد، ادا درمی‌آورد " نوشته‌ی حسن فرهنگی ــ به تازگی درسایت فیلتر شده‌ی ادبیات و فرهنگ منتشر شده که برای دریافت، مطالعه و چاپ آن می‌توانید این‌جا کلیک کنید.
اگر با سد ِ احمقانه‌ی سانسور مواجه شدید، از طریق ِ این فیلترشکن ِ پرسرعت وارد شوید.
یا حتا از فیلترشکن‌های جدید زیر استفاده کنید:

http://hekmat.net/cgi-bin/cgiproxy/nph-proxy.pl

http://www.proxysafe.com/index.php
http://www.w3privacy.com


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 13 خرداد1384

می‌دانم، زیادی طول کشید. ببخشیدم، دست ِ خودم نبود؛ هنوز هم کاری ازم ساخته نیست و گرفتارم. فقط منتظرم که این دوران توقف تمام شود و برگردم به همان وضعیت قبلی که دوست دارم‌اش؛ به دوره‌ای که بهترین علاقه‌ام را ارضا کند: دوست دارم باز هم یک‌نفس کتاب بخوانم و نفهم‌ام آفتاب اصلاً کی غروب کرد!

در یک جمله، سربازی دوره‌ی توقف هر یک از ماست. دوره‌ای که هیچ سودی ندارد و تجربه‌اش به این همه دوری و بی‌کاره‌گی نمی‌ارزد.

تمام می‌شود حتماً، اگرچه به قیمت از دست رفتن علایق من و تو، اگرچه به بهای دلزدگی ِ من و تو از ... تمام می‌شویم بالأخره!

در دوره‌ی اخیر مقاله‌ی تازه‌ای از من در مانی‌ها منتشر شده، با عنوان "ثنویت غیرترجیحی در مدرنیته‌ی حافظ" که در اولین جلسه‌ی "عصر کتاب" (سلسله نشست‌هایی در نقد ادبیات، در زنجان) ارائه گردید. این مقاله به بررسی کتاب "گمشده‌ی لب دریا" تألیف دکتر تقی پورنامداریان، می‌پردازد و دراین آدرس قابل دسترسی و چاپ است:

http://www.maniha.com/Jalilkhani.mehdi.sanaviat.htm 

همچنان، و صد البته از راه دور، منتظر تماس‌ها و نظرات شما می‌مانم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com